از گوشه كنار جهادي ۹۰  (۱۴)

 

۳۴.   ۳خاطره

**هر شب موقع خواب گربه سیاه وحشتناکی تو حیاط محل اسکان پرسه میزد و با صدای ناله اعصاب همه را خورد می کرد.
نصف شب و در حین خواب هم فوج الفاظ "زیبای "بچه ها بود که به سمت اون گربه ی بیچاره روانه می شد.واگر کسی تو تاریکی گذرش به اون می رسید احتمالاً درجا سکته می کرد...
یه شب یه بنده خدایی تو ایوون خوابیده بود که یهو احساس می کنه یکی تو تاریکی اونو ندیده و از روش رد شده،بیدار میشه و دو تا چشم براق گربه را می بینه
و اینطور شد که تا آخر گرمای اتاق را به ایوون ترجیح میداد.
بعدها کشف کردیم که این گربه بیچاره اونجا بچه داشته که به لطف خانومای محترم حوزه علمیه اونها را در کوچه گذاشته بودند و ناله های این مادر دلسوخته از فراق فرزندانش بود...

 

**یک شب درحین خوردن شام که همه درحال صحبت کردن بودند و خسته و کوفته تو حال خودشون بودند،یک فکر قشنگ ترو تمیز به ذهنم خطور کرد.
ازاونجایی که بچه ها ناجور از حشرات و هرنوع موجود جاندار در ابعاد مختلف وحشت داشتند با بغل دستیم هماهنگ کردم که یک تئاتر جذاب بازی کنیم. این شد که ناگهان از جا پریدیم و با هیجان شروع کردیم لباسهامونو تکون بدیم. این حرکت همانا و خالی شدن اتاق از جمعیت جهادیات همان...
در بین جیغ و فریاد بچه ها صدای خنده هامون گم شد. نشستیم سر سفره و ادامه خوردن شام.
و اونوقت بود که هرکس با حواس جمع وارداتاق میشد و سر سفره می نشست یه کلمه ی لطیف نثارمون میکرد

 

**شب است،تازه برگشته ايم تلورد.همه ي بچه ها تشنه اند،بدجوري هم تشنه اند.من هم عطش شديدي دارم.تداركاتم وبايدآب آماده كنم،آبهايي كه 24ساعت پيش جوشانده ام آنقدرداغندكه ميتوانم باهاش يه چاي عالي براي بچه ها دم بزارم!
تشنه ام"وروي كاغذيه تداركاتچي،بچه هاخيلي محجوبند!هيچ كدام بي اجازه سراغ يخهاي نيم بنديخچال كه بعدازدوروزعمل آمده اندنميروند.همه مي فهمندكه اين جرم بزرگي است،چه اينكه بيشترازعتاب خداونددرروزحساب ازتهديدهاي تداركات ميترسندكه انگارقبل ازجهادي تداركات دوزخ بوده اند!پس هيچ كس فكرآب سردخوردن رابه مغزش راه نميدهد...
من تاب نمي آورم،ميروم سراغ يخچال وازآبهاي فوق الذكرمينوشم!!!!كسي نمي فهمد،ولي خداميبيند.آب خوردن همان وتايك ماه بعدازجهادي دارو ودرمان همان!!!اينجا بودكه فهميدم چوب خدا صداندارد!!!!

 

 

(داره کم کم از گوشه کنار جهادی ۹۰  اعتراف هایی از لایه های پنهان جهادی امسال بر ملا میشه. البته خوبه که حالا بعد از اردو هر کی هر کاری کرده بگه تا شفاف سازی بشه. امیدوارم کار به جاهای باریک نرسه و همچنین این اعترافات باعث جنگ و دعوا نشه!!!)

۳۵.   اعترافات يك تداركاتچي


آن روز نهار پلو ماهي داشتيم،با اينكه دانش آشپزي ام ازنيمرو فراتر نميرود ولي شرط مي بندم كه برنجها رنگ روغن به خود نديده اند! سفره راپهن كرده ايم و دور هم مشغول خوردن نهاربا اعمال شاقه هستيم، هر از چند ثانيه يك بارپرده اي كه به زحمت جلوي در ورودي نصب كرده ايم مي افتد و يكي ازبچه ها به دو طرفش مي رود و آن رادوباره وصل مي كند.
ميان نوشابه هاي امروز«كه اميدوارم خواننده غيرجهادي خيال نكند جنبه اشرافيت داشته،چه اينكه در واقع نوشابه نقش آب ودارو داشت براي جهاديون درآن گرما و بي آبي» يك عددسون آپ «نوشابه سبز» بود كه با استفاده ازنفوذ تداركاتي ام توانستم يك ليوانش را تصرف كنم. ليوان را گذاشته ام كنار ظرف
غذا و مشغول كلنجار رفتن با ماهي هستم و اصولا چون عمري گياهخوار بوده ام برايم سخت است ترك عادت! در همين حال چهار چشمي مراقبم كه كسي به ليوان نوشابه ام چپ نگاه نكند. يكي از رفقاي عمراني وسط سفره ر‍ژه ميرود و نمي فهمم كه چه طور مي شود كه به يكباره ماهي و برنجهايم غرق نوشابه مورد علاقه ام مي شود...
با بغض به ظرف غذايم خيره شده ام كه يكي از افراد گروه بازيافت،بي خبر از ما وقع مي گويد: تداركات اگه ماهي دوست نداري بده من بخورم؛ و گروه بازيافت گروهي هستند كه ازترس و لا تسرفوا تا سر حد تنفجروا [انفجار] كلوا وشربوا مي كنند!!!
من بلافاصله قيافه حق به جانبي به خودمي گيرم و ماهي ام را تقديمش مي كنم، او خوشحال و با يك دنيا تشكر مي گيرد... و تا چند ساعت بعد مدام ازطعم جالب ماهي تعريف مي كند كه تاكنون نظيرش رانديده بوده است!

 

۳۶.   ...